شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۷

باب دوم در اخلاق درویشان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛
۲
خرامان همی‌رفت و می‌گفت:
۳
«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم
۴
غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارمنفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم»
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth