خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۸
باب سوم در فضیلت قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پایپوشی نداشتم. به جامعِ کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بیکفشی صبر کردم.
۲
مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیرکمتر از برگِ تَرّه بر خوان است
۳
وآن که را دستگاه و قوَّت نیستشلغمِ پخته، مرغِ بریان است
صفحهٔ ۱ از ۱