شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۸

باب سوم در فضیلت قناعت

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشمِ همّتِ او شوکت و هیبت نمانده.
۲
هر که بر خود درِ سؤال گشادتا بمیرد، نیازمند بوَد
۳
آز بگذار و پادشاهی کنگردنِ بی‌طمع بلند بوَد
۴
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقّع به کرمِ اخلاقِ مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد، به حکمِ آن که اِجابتِ دعوت، سنّت است. دیگر روز مَلِک به عذرِ قدومش رفت. عابد از جای برجَست و در کنارش گرفت و تلطُّف کرد و ثَنا گفت. چو غایب شد، یکی از اصحاب پرسید شیخ را که: چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی، خلافِ عادت بود و دیگر ندیدیم‌. گفت نشنیده‌ای که گفته‌اند:
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth