خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۸
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو باداممغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.
۲
پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که: در این مدّت قاصدی نفرستادی.
۳
گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
۴
یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مدهکه مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
صفحهٔ ۱ از ۲