خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۱
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را پرسیدند از مُسْتَعْرِبانِ بغداد: مٰا تَقُولُ فِی الْمُرْدِ؟
۲
گفت: لا خَیْرَ فیهِمْ مادامَ اَحَدُهُمْ لَطیفاً یَتَخاشَنُ؛ فَاِذا خَشُنَ یَتَلاطَفُ؛ یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازکاندام است، درشتی کند و سختی؛ چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید، تلطّف کند و درشتی نماند.
۳
اَمْرَد آن گه که خوب و شیرین استتلخ گفتار و تندخوی بود
۴
چون به ریش آمد و به لعنت شدمردم آمیز و مهرجوی بود
صفحهٔ ۱ از ۱