خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۵
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را زنی صاحب جمالِ جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علّتِ کابین در خانه مُتَمَکِّن بماند و مرد از مُحاورتِ او به جان رنجیدی و از مجاورتِ او چاره ندیدی، تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
۲
یکی گفتا: چگونهای در مفارقتِ یارِ عزیز؟
۳
گفت: نادیدنِ زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدنِ مادرزن.
۴
گل به تاراج رفت و خار بماندگنج برداشتند و مار بماند
صفحهٔ ۱ از ۲