خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۸۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ره مقصدی که گم است و بس به خیال می سپری عبثتوبه هیچ شعبه نمیرسی چه نشسته میگذری عبث
۲
ز فسانه سازی این وآن که رسد به معنی بینشاننشکسته بال و پر بیان به هوای او نپری عبث
۳
چمن صفا و کدورتی می جام معنی و صورتیهمهای ولی به خیال خود که تویی همین قدری عبث
۴
ز زبان شمع حیا لگن سخنیست عِبرت انجمنکه درین ستمکده خارپا نکشیده گل به سری عبث
صفحهٔ ۱ از ۳