خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در باغ طبیعت بفشردیم قدم راچیدیم و گذشتیم،گل شادی و غم را
۲
نوبت به من افتاد، بگویید که دورانآرایشی از نو بکند مسند جم را
۳
در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرددر خون کشد این مساله برهان حکم را
۴
الماس بود طعنه شنو از جگر مابیهوده به زهرآب مده تیغ ستم را
صفحهٔ ۱ از ۲