خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم به قبله ی اسلام مایل افتاده استصنم تراش من از کفر غافل افتاده است
۲
مرا معامله در کوچه ایست با مرهمکه صد مسیح به یک زخم بسمل افتاده است
۳
به دیر می رود ای کعبه رو رهت ، فریادکه مست خوابی و آتش به محمل افتاده است
۴
طواف کعبه مبادا که نا امید شوم مدد کنید که جمازه در گل افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳