خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم به زخم توان داد، بی تپیدن نیستکه کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست
۲
گذشت و سوختم از انتظار و باز ندیددرین دیار مگر رسم باز دیدن نیست؟
۳
ز باغ وصل جه حاصل؟ دلا تصور کنکه میوه بر سر شاخ است و دست چیندن نیست
۴
ز تربتم بگذر ای مسیح دم ، زنهارکزین زیاده مرا تاب آرمیدن نیست
صفحهٔ ۱ از ۲