خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فتادگان سر خود را به خاک پا بخشندبه جان خرند شهادت که خون بها بخشند
۲
خدا گواست که گرجرم ما همین عشق استگناه گبر و مسلمان به جرم ما بخشند
۳
مریض عشق به زنجیر بند نتوان کرددر آن دیار که بیمار را شفا بخشند
۴
نظر ز ننگ بدزدد گدای کوچهء عشقاز آن متاع که در سایهء هما بخشند
صفحهٔ ۱ از ۴