شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۲۳۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آن چنان زآتش بیداد مرا می سوزدکه ستم می گزد انگشت و بلا می سوزد
۲
آن چنان آتش رنجوری و بیماری من شعله زن گشت که امید شفا می سوزد
۳
نا امیدی ز توام کرد به محراب نمازکه ز تاثیر دم گرم، دعا می سوزد
۴
اثر شعلهٔ بام دل من بین که همایگر بر او سایه کند، بال هما می سوزد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth