خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمی آیدکه از هر دیده ام صد چشمه خون بیرون نمی آید
۲
کدامین دوست می آید به نزدیک من گریانکه تا آمد برمن، صد قدم بیرون نمی آید
۳
نمی دانم که سنگ فتنه در هنگامه می باردکه این بی رحمی از بیداد گردون نمی آید
۴
به داغ دل کند دست ملامت آن نمکساییکه هنگام تبسم زان لب میگون نمی آید
صفحهٔ ۱ از ۲