خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی به دور محبت خمار خم نکشدکه در کشد قدح زهر، درد هم نکشد
۲
تو را عبادت و مارا محبت ای زاهدبهل که کار به نادانی قلم نکشد
۳
بسوز برهمنا سبحهٔ دیدهٔ ناقوسکه ننگ نسبت ما دیر چون حرم نکشد
۴
چو دود سینهٔ من سایه بان زند فرداز آفتاب قیامت کسی الم نکشد
صفحهٔ ۱ از ۲