خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش از پیش نظر، چون غمش از دل برودچه کنم آه، که یک دم ز مقابل برود
۲
تا ابد ناوک کاری خورم و جان ندهمدشمنی گر نکند بخت، که قاتل برود
۳
چون رود غمزهٔ او تیغ زنان، از دنبالنیم بسمل عجبی نیست که بسمل برود
۴
به وداع که مرا می بری ای دل، بگذارگر بمیرم من و جان از پی محمل برود
صفحهٔ ۱ از ۲