خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگمکه از تنگی گریبان خیالش می درد رنگم
۲
مگربر هم توانم زد صف جمعیت رنگیبه رنگ شمع یکسر تیغم و با خویش در جنگم
۳
ز خلق بی مروت بس که دیدم سخت روییهانگه در دیده نتوان یافت ممتاز از رگ سنگم
۴
نمییابم به غیر از نیستگشتن صیقلی دیگرچه سازم ریختند آیینهام چون سایه از رنگم
صفحهٔ ۱ از ۳