خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوزتنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز
۲
کردی قبول منصب پروانگی دلاخود را زدی به آتش او، این زمان بسوز
۳
این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفتتا چند حفظ آه کنم، گو جهان بسوز
۴
نفسم به کوی او مبر ای همنشین، بیاراین مشت استخوان و در این آستان بسوز
صفحهٔ ۱ از ۲