خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۲۹ - حکایت بط
باب الاسد و الثور
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گویند که بَطی در آب روشناییِ ستاره دید، پنداشت که ماهی است، قصدی میکرد تا بگیرد و هیچ نمییافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید فروگذاشت. دیگر روز هرگاه که ماهی بدیدی گمان بردی که همان روشنایی است قصدی نپیوستی. و ثمرتِ این تَجربَت آن بود که همه روز گرسنه بماند.
صفحهٔ ۱ از ۱