خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۳۷
باب الاسد و الثور
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دمنه شادمان و تازه روی بنزدیک کلیله رفت. کلیله گفت: کار کجا رسانیدی؟ گفت:فراغ هرچه شاهدتر و زیباتر روی مینماید.
۲
پس هر دو بنزدیک شیر رفتند. اتفاق را گاو بایشان برابر برسید. چون او را بدید راست ایستاد و میغرید و دم چون مار میپیچانید. شنزبه دانست که قصد او دارد و با خود گفت: خدمتگار سلطان در خوف و حیرت همچون هم خانه مار و هم خوابه شیر است، که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر برآرد و آن دهان بگشاید.
۳
این میاندیشید و جنگ را میساخت. چون شیر تشمر او مشاهدت کرد برون جست و هردو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبین روان گشت. کلیله آن بدید و روی بدمنه آورد و گفت:
۴
باران دو صد ساله فرو ننشانداین گرد بلا را که تو انگیخته ای
صفحهٔ ۱ از ۳