شعر را زندگی کن
خلوتی با نصرالله منشی

بخش ۷ - ادامهٔ حکایت مرغان که می‌خواستند بوم را امیر خود کنند

باب البوم و الغراب

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
... و کار بوم و نفاق و غدر او را همین مزاج است و معایب او بی نهایت. و این قدر که تقریر افتاد از دریایی جرعه ای و از دوزخ شعله ای باید پنداشت. و مباد که رای شما برین قرار گیرد، چه هرگاه افسر پادشاهی بدیدار ناخوب و کردار ناستوده موم ملوث شد .
۲
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت
۳
مرغان بیکبار از آن کار باز جستند و عزیمت متابعت بوم فسخ کردند. و بوم متاسف و متحیر بماند وز اغ را گفت: مرا آزرده وکینه ور کردی، و میان من و تو وحشتی تازه گشت که روزگار آن را کهن نگرداند. و نمی دانم از جانب من این باب را سابقه ای بوده ست یا برسبیل ابتدا چندین ملاطفت واجب داشتی!
۴
*و بداند که اگر درختی بِبُرند آخر از بیخ او شاخی جهد و ببالد تا به قرار اصل باز شود و اگر به‌شمشیر جراحتی افتد هم علاج توان کرد و التیام پذیرد و پیکان بیلک کاه در کسی نشیند بیرون آوردن آن هم ممکن گردد و جراحت سخن هرگز علاج‌پذیر نباشد و هر تیر که از گشاد زبان به‌دل رسد برآوردن آن در امکان نیاید و درد آن ابدالدّهر باقی ماند.
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth