خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۷
باب القرد و السلحفاة
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باخه گفت: امروز اعتراف و انکار من یک مزاج دارد، و در دل تو از من جراحتی افتاد که به لطف چرخ و رفق دهر مرهم نپذیرد. و داغ بدکرداری و لئیم ظفری در پیشانی من چنان متمکن شد که محو آن در وهم و امکان نیاید، و غم و حسرت و پشیمانی و ندامت سود ندارد، دل بر تجرع شربت فرقت میبباید نهاد و تن اسیر ضربت هجر کرد.
۲
به همه عمر یک خطا کردم غم و تشویر صد خطا خوردم
۳
به چه خدمت ز من شوی خشنودتا من امروز گرد آن گردم؟
۴
این فصل مقرر کردن بود و خایب و نومید بازگشتن.
صفحهٔ ۱ از ۲