خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۷
باب الاسد و ابن آوی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از این نمط در حال خشم شیر میگفتند تا کراهیتی بدل او راه یافت، و باحضار شگال مثال داد و از وی سوال کرد که: «گوشت چه کردی؟» جواب داد که: «به مطبخی سپردم تا به وقت چاشت پیش ملک آرد.» مطبخی هم از جمله اصحاب بیعت بود، منکر شد و گفت: «البته خبر ندارم.» شیر طایفه ای را از امینان بفرستاد تا گوشت در منزل شگال بجستند، لابد بیافتند و به نزدیک شیر آوردند. پس گرگی که تا آن ساعت سخن نمی گفت، و چنان فرا مینمود که «من از عدولم و بیتحقیق و اتقان قدر در کاری ننهم، و نیز با شگال دوستی دارم و فرصت عنایت میجویم.» پیشتر رفت و گفت: «چون ملک را از زلت این نابکار روشن گشت زود به حکم سیاست تقدیم فرماید، که اگر این باب را مهمل گذارد بیش گناهکاران از فضیحت نترسند.»
۲
شیر بفرمود تا شگال را موقوف کردند. آنگاه یکی از حاضران گفت: «من از رأی روشن ملک که آفتاب در اوج خویش چون سایه پس و پیش او دود و مانند ذره در حمایت او پرواز کند.
۳
ای قدر توشمس و آسمان ذرهوای رای تو شمع و شمس پروانه
۴
در شگفت بماندهام که کار این غدار بر وی چگونه پوشیده شدهاست و از خبث ضمیر و مکر طبع او چرا غافل بود؟» دیگری گفت: «عجبتر آن است که تدارک این کار در مطاولت افگند.» شیر بدو پیغام داد که:« اگر این سهو را عذری داری بازنمای.» جوانی درشت بی علم شگال برسانیدند. آتش خشم بالا گرفت و زبانه آن عقل شیر را پوزبند کرد تا عهود و مواثیق را زیر پای آورد و دست خصمان را در کشتن شگال مطلق گردانید.
صفحهٔ ۱ از ۱