خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۸
باب ابن الملک و اصحابه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من در خدمت یکی از بزرگان بودم. چون بی وفایی دنیا بشناختم و بدانستم که این عروس زال بسیار شاهان جوان را خورد و بسی عاشقان سرانداز از پای درآورد با خود گفتم: ای ابله، تو دل در کسی میبندی که دست رد بر سینه هزار پادشاه کامگار و شهریار جبار نهاده است، خویشتن را دریاب، که وقت تنگ است و عمر کوتاه و راه دراز در پیش. نفس من بدین موعظت انتباهی یافت و به نشاط و رغبت روی به کار آخرت آورد.
۲
روزی در بازاری میگذشتم صیادی جفتی طوطی میگردانید؛ خواستم که از برای نجات آخرت ایشان را از بند برهانم. صیاد به دو درم بها کرد و من در مِلک همان داشتم. متردد بماندم، چه از دل مخرج دوگانه رخصت نمییافتم و خاطر بدان مرغان نگران بود؛ آخر توکل کردم و بخریدم و ایشان را از شهر بیرون آوردم و در بیشه بگذاشتم. چندانکه بر بالای درختی بنشستند مرا آواز دادند و عذرها خواستند و گفتند: حالی دست ما به مجازاتی نمیرسد، اما در زیر این درخت گنجی است، زمین بشکاف و بردار. گفتم: ای عجب، گنج در زیر زمین میبتوانید دید، و از مکر صیاد غافل بودید؟! جواب دادند که: چون قضا نازل گشت به حیلت آن را دفع نتوان کرد؛ که از عاقل بصیرت برباید و از غافل بصر بستاند، تا نفاذ حکم در ضمن آن حاصل آید. من زمین بشکافتم و گنج در ضبط آورد. و باز مینمایم تا مثال دهد که به خزانه آرند، و اگر رای اقتضا کند مرا ازان نصیبی کند.
۳
ملک گفت: تخم نیکی تو پراگندهای رَیع آن ترا باشد، مزاحمت شرط نیست.
صفحهٔ ۱ از ۱