خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۶۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا حالی است با جانان که جانم درنمیگنجدچه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
۲
خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دستدر این خلوتسرای دل به جز دلبر نمیگنجد
۳
چو غوغاییست دردا و که در هر دل نمیباشدچه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
۴
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزانز شوق سوختن عودم در این مجمر نمیگنجد
صفحهٔ ۱ از ۲