خلوتی با هجویری
بخش ۱ - باب التصوّف
باب التصوّف
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قال اللّه تعالی: «وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا (۶۳/الفرقان).»
۲
و قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم: «مَنْ سَمِعَ صوتَ اهلِ الصّوفِ، فَلا یُؤَمِّنُ عَلی دعائِهِم کُتِبَ عندَ اللّهِ مِن الغافلین.»
۳
و مردمان اندر تحقیق این اسم بسیار سخن گفتهاند و کتب ساخته. گروهی گفتهاند که: «صوفی را از آن جهت صوفی خوانند که جامهٔ صوف دارد.» و گروهی گفتهاند که: «بدان صوفی خوانند که اندر صف اول باشند.» و گروهی گفتهاند که: «بدان صوفی خوانند که تَوَلّا به اصحاب صفه کنند.» و گروهی گفتهاند که: «این اسم از صفا مشتق است.» اما بر مقتضای لغت از این معانی بعید میباشد. پس صفا در جمله محمود باشد، و ضد آن کدر بود و رسول -صلَّی اللّهُ علیه و سلّم- گفته است: «ذَهَبَ صَفُو الدُّنیا و بَقِيَ کَدَرُها.»و نام لطایف اشیا، صفو آن چیز باشد و نام کثایف اشیا، کدر آن چیز. پس چون اهل این قصّه اخلاق و معاملات خود را مهذّب کردند و از آفات طبیعت تَبَرّا جستند، مر ایشان را صوفی خواندند و این اسمی است مر این گروه را از اسمای اعلام؛ از آنچه خطر اهل آن، اجلِّ آن است که معاملات ایشان را بتوان پوشید تا اسمشان را اشتقاق باید.
۴
و اندر این زمانه بیشترین خلق را خداوند عزّ و جلّ از این قصه و اهل این محجوب گردانیده است و لطیفهٔ این قصه بر دلهای ایشان بپوشانیده؛ تا گروهی پندارند که این، برزشِ صلاح ظاهر است مجرّد بی مشاهدات باطن، و گروهی پندارند که این، رسمی است بی حقیقتی و اصلی؛ تا حدی که اهل هزل و علمای ظاهر ارتکاب انکاری کردهاند و به حجاب این قصه خرسند شده تا عوام بدیشان تقلید کردند و طلب صفای باطن از دل بمحاویده، و مذهب سلف و صحابه را بر طاق نهاده. «إنّ الصّفا صِفةُ الصّدّیقِ إن أردتَ صوفیّاً عَلی التّحقیق.» از آنچه صفا را اصلی و فرعی است: اصلش انقطاع دل است از اغیار، و فرعش خلو دست از دنیای غدّار، و این هر دو صفت صدّیق اکبر است، ابوبکر عبداللّه بن ابی قحافه، -رَضِيَ اللّهُ عنه-؛ از آنچه امام اهل این طریقت وی بود. پس انقطاع دل وی از اغیار آن بود که همه صحابه به رفتن پیغمبر علیه السّلام به حضرت معلّا و مکان مصفّا شکسته دل گشته بودند و عمر -رَضِيَ اللّهُ عنه- شمشیر برکشید که: «هرکه گوید محمّد بمرد، سرش ببرم.» صدیق اکبر برون آمد و آواز بلند برداشت و گفت:
صفحهٔ ۱ از ۵