خلوتی با ملکالشعرا بهار
شمارهٔ ۱۸۶ - بهار اصفهان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نوبهار است و بود پرگل و شاداب چمنهمه گلها بشکفتند به غیر از گل من
۲
تا به چند ای گل نازک ز چمن دلگیریخیز و با من قدمی نه به تماشای چمن
۳
صبحدم بر رخ گل آب زند ابر بهارتو دگر بر گل روی از مژگان آب مزن
۴
شادی دشمن و آزار دل دوست مخواهزآن که چون گریه کند دوست، بخندد دشمن
صفحهٔ ۱ از ۹