خلوتی با ملکالشعرا بهار
شمارهٔ ۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر نیمشبی مست در آغوش من افتدچندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
۲
صد بار به پیش قدمش جان بسپارمیکبار مگر گوشه چشمش به من افتد
۳
ای بر سر سودای تو سرها شده بر باددور از تو چنانم که سری بیبدن افتد
۴
آوازه کوچک دهنت ورد زبانهاستپیدا شود آن راز که در هر دهن افتد
صفحهٔ ۱ از ۲