خلوتی با ملکالشعرا بهار
شمارهٔ ۱۴ - گفتوگوی دو شاه
مثنویات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرانسوا : چه می کنی، به چه کاری، امانوئل، پسرم؟امانوئل : بودورکه وارده عزیزم فرانسوا، پدرم!
۲
فرانسوا : تو نور چشم منی خیرهچشمیت از چیست؟امانوئل : تو قبله گاه منی، گو شکایتت ازکیست؟
۳
فرانسوا : شکایتم زشما نور چشمهای دورو!که مهر در دل ایشان نرفته است فرو!
۴
ز بعد خوردن سی و دو سال خون جگر!شدید ملعبهٔ انگلیس افسونگر!
صفحهٔ ۱ از ۹