خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۶۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به خرج رفت حیاتم ز هرزهکوشیهابه خاک ریخت شرابم ز خامجوشیها
۲
به سود داشتم امیدها درین بازارنماند مایه به دستم ز خودفروشیها
۳
نفس به باد فنا مشت خاک من میدادنمیرسید به فریاد اگر خموشیها
۴
بدوز دیده باریکبین ز عیب، که نیستلباس عافیتی به ز عیبپوشیها
صفحهٔ ۱ از ۲