خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۶۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از سعادت در دماغش بیضه پندار بودمغز مغرور هما را استخوان در کار بود
۲
عشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروختاولین پروانه اش مهر لب اظهار بود
۳
خانه ما در پناه پستی دیوار ماندورنه سیلاب حوادث سخت بی زنهار بود
۴
گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته ترآن که روشنگر تصور کردمش زنگار بود
صفحهٔ ۱ از ۳