خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۵۲۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می زنم گرم ز بس تیشه خود بر رگ سنگمی زند پیچ و خم موی بر آذر رگ سنگ
۲
تا شد از سرمه وحدت نظر من روشنرشته تجلی است مرا هر رگ سنگ
۳
بیستون را منم آن کوهکن آتشدستکه شده است از عرقم رشته گوهر رگ سنگ
۴
نیست روشن گهر از سختی دوران دلتنگخون یاقوت همان جوش زند در رگ سنگ
صفحهٔ ۱ از ۵