خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۹۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی که بوی تواش در دماغ می افتدز زندگانی خویشش فراغ می افتد
۲
شدم ز زلف تو دیوانه، آه مسکینیکه این خیال کجش در دماغ می افتد
۳
به قطره سوز دل من همی کشد زین چشمچو شعله شعله گلی کز چراغ می افتد
۴
نمی زید که دل سوخته ست خوردن اوبگوی اگر چه که بر کشته داغ می افتد
صفحهٔ ۱ از ۲