خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۵۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مخند از درد من، جانا، نه بر بازی ست آه مندرون تا آتشی نبود، نخیزد دود از روزن
۲
ز جامه گر چه جان پاره کنی، کی باورم داری؟ترا کاسیب خواری هیچ گه نگرفت در دامن
۳
گناهی جز وفاداری من اندر خود نمی بینمندانم تا که فرمودت که دل از دوستان بر کن
۴
اگر از ناز خون ریزی، حلالت کردم، ای بدخووگراز دوست جان خواهی، رضایت خواهم، ای دشمن
صفحهٔ ۱ از ۳