خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۹۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمیکی به کمند ابرویت خسته زخم تیرمی
۲
هست یقین چو مردنم، از غم دوریش مکشباری اگر بمیرمی، در قدم تو میرمی
۳
بودم اسیر کافران وقتی و در فراق تودر هوسم که این زمان کاش همان اسیرمی
۴
پند دهند کز بتان چشم ببند جان منباز کشید تا مگر بند کسی پذیرمی
صفحهٔ ۱ از ۲