خلوتی با مولانا
فصل بیست وپنجم - فرمود لطفهای شما و سعیهای شما و تربیتها که میکنید
فیه ما فیه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرمود لطفهای شما و سعیهای شما و تربیتها که میکنید حاضراً و غایباً، من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر میکنم ظاهراً بنا بر کبر نیست یا بر فراغت، یا نمیدانم حق منعم را که چه مجازات میباید کردن به قول و فعل. لیکن دانستهام از عقیدهی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا میکنید من نیز به خدا میگذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کردهای، که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید، زیرا این تواضعها و عذر خواستن و مدیح کردن حظّ دنیاست، چون در دنیا رنجی کشیدی مثل بذل مالی و بذل جاهی آن به که عوض آن به کلّی از حق باشد. جهت این عذر نمیخواهم، بیان آنک عذر خواستن دنیاست زیرا مال را نمیخورند مطلوب لغیره است به مال اسب و کنیزک و غلام میخرند و منصب میطلبند تا ایشان را مدحها و ثناها میگویند. پس دنیا خود آنست که بزرگ و محترم باشد او را ثنا و مدح گویند.
۲
شیخ نسّاج بخاری مردی بزرگ بود و صاحبدل، دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت، بر دو زانو نشستندی، شیخ امّی بود، میخواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند، میگفت: «تازی نمیدانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم» میگفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز میکرد و میگفت که مصطفی صلّی اللهّ علیه و سلمّ در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است. و مرتبهی آن مقام را و راههای آن را و عروج آن را به تفصیل بیان میکرد. روزی علوی معرّف قاضی را به خدمت او مدح میکرد و میگفت که «چنین قاضی در عالم نباشد رشوت نمیستانَد، بی میل و بی محابا خالص مخلص جهت حق میان خلق عدل میکند » گفت «اینک میگویی که او رشوت نمیستاند این یک باری دروغ است. تو مرد علویی از نسل مصطفی «صلّی الله علیه و سلّم» او را مدح میکنی و ثنا میگویی این رشوت نیست؟ و ازین بهتر چه رشوت خواهد بودن؟ که در مقابلهی او، او را شرح میگویی»
۳
شیخ الاسلام ترمدی میگفت «سیّد برهان الدّین قدّس الله سرّه العظیم سخنهای تحقیق خوب میگوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه میکند.» یکی گفت « آخر تو نیز مطالعه میکنی چونست که چنان سخن نمیگویی؟» گفت «او را دردی و مجاهده و عملی هست» گفت « آن را چرا نمیگویی و یاد نمیآوری از مطالعه حکایت میکنی اصل آنست و ما آن را میگوییم تو نیز از آن بگو » ایشان را درد آن جهان نبود، به کلّی دل بر این جهان نهاده بودند. بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان. میخواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند ؛ این سخن همچون عروسی است و شاهدی است. کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند آن کنیزک بر وی چه مهر نهد؟ و بر وی چه دل بندد؟ چون لذتّ آن تاجر در فروخت است. او عنّین است، کنیزک را برای فروختن میخرد، او را آن رجولیّت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرَد. مخنّث را اگر شمشیر هندی خاص بدست افتد آن را برای فروختن ستاند، یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن، چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد و آن کمان را برای زه میخواهد و او را استعداد زه نیست او عاشق زه است و چون آنرا بفروشد مخنّث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد، دیگر چه خواهد کردن؟ عجب چون او آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن؟ این سخن سُریانی است زنهار مگویید که فهم کردم ، هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی، فهم این بیفهمی است. خود بلا و مصیبت و حرمانِ تو از آن فهم است، تو را از آن فهم میباید رهیدن تا چیزی شوی. تو میگویی که «من مَشک را از دریا پر کردم و دریا در مَشک من گنجید!» این محال باشد؛ آری اگر گویی که « مَشک من در دریا گم شد» این خوب باشد و اصل اینست. عقل چندان خوب است و مطلوب است که تو را بر درِ پادشاه آورَد چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان توست و راهزن است. چون به وی رسیدی خود را به وی تسلیم کن ، تو را با چون و چرا کاری نیست. مثلاً جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبّه بُرند؛ عقل، تو را پیش درزی آورد، عقل تا این ساعت نیک بود که جامه را به درزی آورد اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن و پیش درزی تصرّف خود را ترک باید کردن و همچنین بیمار؛ عقلِ او چندان نیک است که او را بر طبیب آرَد چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست و خویشتن را به طبیب باید تسلیم کردن. نعرههای پنهانی ترا گوش اصحاب میشنوند.
۴
آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک،" سِیْمَاهُمْ فِیْ وُجُوْهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُوْدِ "هرچه بن درخت میخورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا میشود و آنک نمیخورد و پژمرده است کی پنهان مانَد؟ این های هوی بلند که میزنند سرّش آنست که از سخنی سخنها فهم میکنند و از حرفی اشارتها معلوم میگردانند. همچنانک کسی وسیط و کتب مطوّل خوانده باشد از تنبیه چون کلمهای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصلها و مسألهها فهم کند بر آن یک حرف تنبیه، های میکند یعنی که من زیر این چیزها (فهم میکنم) و میبینم و این آنست که من در آنجا رنجها بردهام و شبها به روز آوردهام و گنجها یافتهام که "اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ " شرح دل بینهایت است، چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدی است از آن لفظ همان معنی آن لفظ فهم میکند، او را چه خبر و های های باشد. سخن به قدر مستمع میآید (چون او نکِشد حکمت نیز برون نیاید چندانک میکشد و مُغذّی میگردد حکمت فرو میآید واگرنه گوید ای عجب چرا سخن نمیآید) جوابش گوید « ای عجب چرا نمیکشی؟» آنکس که ترا قوّت استماع نمیدهد گوینده را نیز داعیهی گفت نمیدهد.
صفحهٔ ۱ از ۴