خلوتی با جامی
بخش ۵۱ - حکایت سرد شدن پیر سفید موی از نفس آن خورشید گرم خوی که با زلف شبرنگ دم از صبح سفید مویی زد
تحفةالاحرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فصل خزان کز دم باد وزانکارگه رنگرزان شد رزان
۲
باغ جوان صورت پیری گرفتسبزه تر رنگ زریری گرفت
۳
برگ درختان ز سر شاخسارمختلف الوان چو گل اندر بهار
۴
موی سفیدی به قد خم شدهسینه اش آتشکده غم شده
صفحهٔ ۱ از ۷