شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

بخش ۵۵ - حکایت زنگی که روی خود را در آیینه بی زنگ دید و به عکس روی خود آیینه را نپسندید

تحفة‌الاحرار

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دیو نژادی چو یکی تیره ابرلب چو خم نیل کبود و سطبر
۲
زنگ چو انگشت نیفروختهچهره چو چوبین طبقی سوخته
۳
مانده دهن چون دهن جیفه بازناشده همچون در محنت فراز
۴
یافت به ره آینه ای گردناکساخت به دامن رخش از گرد پاک
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth