شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

بخش ۶۸ - حکایت آن کنیزک و غلام که بر کنار دجله دست از زندگانی خود شستند و به غرقه شدن در آب از خشک لبی ساحل فراق خلاصی جستند

سبحة‌الابرار

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بر لب دجله چو شد سبز بساطزد سراپرده خلیفه به نشاط
۲
داشت در ستر خلافت دو نگارهر دو مه طلعت و خورشید عذار
۳
آن یکی پردگی پرده نازچنگ ناهید ازو یافته ساز
۴
عکس گلگونه رخسارش گلبنده حلقه زلفش سنبل
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth