خلوتی با جامی
بخش ۷۱ - حکایت دیده وری که به چشمی که در وقت وداع محبوب نگریست بعد از ملاقات به جمال وی ننگریست
سبحةالابرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیدلی داغ دل افروزی داشتدر دل از آتش او سوزی داشت
۲
عمرها مست لقایش می بودبسته در قید وفایش می بود
۳
دمبدم جلوه دیگر می دیداز جمالش گل دیگر می چید
۴
چرخ از آنجا که ستم دین ویستقطع یاران ز هم آیین ویست
صفحهٔ ۱ از ۴