خلوتی با ازرقی هروی
شمارهٔ ۵۴
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آسمان گون قرطه پوشید،آن چو ماه آسمانمهر چهر آمد به نزد بنده روز مهرگان
۲
خواب چشم نر گسینش در سحر سحر آزمایتاب زلف عنبرینش بر سمن سنبل فشان
۳
زلف و چشم او همی آشفته کردی جان و دلآن یکی آشوب دل بود، این یکی آشوب جان
۴
چون لب و دندان او شد اشک چشم من درستناردان بر روی لؤلؤ، لؤلؤ اندر ناردان
صفحهٔ ۱ از ۱۴