خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۵۱
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آنروی نه رویاست گل سرخ بهبارستوان زلف نه زلف است شب غالیه بارست
۲
آن جعد نه جعدست همه حلقه و بندستوان چشم نه چشم است همه خواب و خمار است
۳
شاید که من از دست بتم باده کنم نوشزیرا که بتم نوش لب و بادهگسار است
۴
مشکین خط او بر دل من فتنهفزای استنوشین لب او بر لب من بوسه شمار است
صفحهٔ ۱ از ۵