خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۳۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خزان زد خیمهٔ کافورگون بر کوهسارمفرهس زنگارگون برداشتند از مرغزار
۲
تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیرزال زر باز آمد و سر برکشید ازکوهسار
۳
تا وشیپوشان باغ از یکدگر گشتند دوربر هوا هست از سیهپوشان قطار اندر قطار
۴
چیست این باد خزان کز باغها و راغهابسترد آسیب و آشوبش همی رنگ و نگار
صفحهٔ ۱ از ۱۱