خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۱۵
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عَمدا همی نهان کند آن ماه سیمتنموی سیاه خویش ز موی سپید من
۲
داند که بوی مشک ز کافور کم شودکافور من نخواهد با مشک خویشتن
۳
گرچند سال عارض من چون بنفشه بودورچندگاه عارض او بود چون سمن
۴
اکنون که سنبل از سمن او برون دمیدنشگفت اگر بنفشهٔ من شد چو نسترن
صفحهٔ ۱ از ۱۴