خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۳۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عذابی چو مهجوری از دوست نیستخیال ار تصور کنی اوست، نیست
۲
و گر تو بر آنی که از روزگارسر و کار من بی تو نیکوست ، نیست
۳
چنان زار شد از نزاری تنمکه بر استخوانم به جز پوست نیست
۴
مکن این تصور که مسکین دلمبر آن طاق جفت دو ابروست، نیست
صفحهٔ ۱ از ۲