خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۵۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس که در نظرم آفتاب میآیدز چشمِ مردمکِ دیده آب میآید
۲
همیگذشت به تعجیل و خاطرم میگفتفرو گریز که مستِ خراب میآید
۳
کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل استبه صید کردنِ جان چون عقاب میآید
۴
حیا نمیکند از مردم و نمیترسدز چشمِ بد که چنان بینقاب میآید
صفحهٔ ۱ از ۳