خلوتی با سعدالدین وراوینی
بخش ۶ - داستان خرّه نماه با بهرام گور
باب اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملکزاده گفت: شنیدم که بهران گور روزی به شکار بیرون رفت و در صیدگاه ابری برآمد تیرهتر از شب انتظار مشتاقان به وصال جمال دوست و ریزانتر از دیدهی اشکبار عاشقان بر فراق معشوق. آتش برق در پنبهی سحاب افتاد، دود ضباب برانگیخت. تندبادی از مهبّ مهابت الهی برآمد، مشعلهی آفتاب فرومرد ، روزن هوا را به نهنبن ظلام بپوشانید، حجرهی شش گوشهی جهت، تاریک شد.
۲
فَالشَّمسُ طَالِعَهٌ فِی حُکمِ غَارِبَهٍ وَالرَّأدُ فِی مُستَثارِ النَّفعِ کَالطِّفلِ
۳
حشم پادشاه در آن تاریکی و تیرگی همه از یکدیگر متفرّق شدند و او از ضیاع آن نواحی به ضیعهای افتاد. در آنجا دهقانی بود از اغنیاء دهاقین خرّهنماه نام، بسیار خواسته و مال از ناطق و صامت و مراکب و مواشی کَأَنَّهُ امُتَلَأ وادِیهِ مِن ثاغِیهِ الصَّباحِ وَ رَاغیَهِ الرَّواحِ، متنکّروار به خانهی او فرود آمد. بیچاره میزبان ندانست که مهمان کیست لاجرم تقدیم نزلی که لایق نزول پادشاهان باشد، نکرد و به خدمتی که شاهان را واجب آید، قیام ننمود. بهرام گور اگرچ ظاهر نکرد، اما تغیّری در باطنش پدید آمد و خاطر بدان بیالتفاتی ملتفت گردانید. شبانگاه که شبان از دشت درآمد، خرّهنماه را خبر داد که امروز گوسفندان از آنچ معتاد بود، شیر کمتر دادند. خرّهنماه دختری دوشیزه داشت با خوی نیکو و روی پاکیزه، چنانک نظافت ظرف از لطافت شراب حکایت کند، جمال صورتش از کمال معنی خبر میداد. (خرّهنماه)با او گفت که «ممکن است که امروز پادشاه ما را نیّت با رعیّت بد گشتهاست و حسن نظر از ما منقطع گردانیده که در قطع مادهی شیر گوسفندان تأثیر میکند، وَ إذا هَمَّ الوَالِی بِالجَورِ عَلَی الرَّعایَا أَدخَلَ اللهُ النَقصَ فِی أَموالِهِم حَتّی الضُّروعِ وَ الرُّرُوع، به صواب آن نزدیکتر که از اینجا دور شویم و مقامگاه دیگر طلبیم.» دختر گفت: «اگر چنین خواهی کرد، ترا الوان شراب و انواع طعام و لذایذ ادام چندان در خانه هست که چون نقل کنند، تخفیف را بعضی از آن به جای باید گذاشت، پس اولیتر آنک در تعهد این مهمان چیزی از آن صرف کنی.» دهقان اجابت کرد، فرمود تا خوانچهی خوردنی بتکلّف بساختند و پیش بهرام گور نهادند و در عقب شرابی که پنداشتی که رنگ آن به گلگونهٔ عارض گلرخان بستهاند و نُقلی که گفتی حلاوت آنرا به بوسهی شکرلبان چاشنی دادهاند، ترتیب و چنانک رسم است، به خدمت بهرام گور آورد. دهقان پیالهای بازخورد و یکی بدو داد؛ بستد و با داد و ستد روزگار بساخت و گفت:« لِکُلِّ کَاسٍ حَاسٍ، امشب با فرازآمدِ بخت بسازیم، تا خود بچه (؟چه) زاید این شب آبستن!» چون دو سه دور در گذشت، تأثیر شراب جلباب حیا از سر مطربهی طبیعت درکشید، نزدیک شد که سرّ خاطر خویش عشاقوار از پرده بیرون افکند.
۴
مَضَی بِهَامَا مَضَی مِن عَقل شَارِبها وَ فِی الزُّجَاجَهِ بَاقِ یَطلُبُ الباقِی
صفحهٔ ۱ از ۴