شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدالدین وراوینی

داستان روباه با بط

باب دوم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ملک‌زاده گفت: شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند. روباهی در مجاورتِ ایشان نشیمن گرفته بود. روباه را علّتِ داءُ الثَّعلب برسید؛ زار و نزار شد. گوشت و موی ریخته، و جان به مویی که نداشت آویخته، کَخِرقَهٍٔ بَالِیَهٍٔ بَالَت عَلَیهَا الثَّعَالِبُ ، در گوشه‌ی خانه افتاد. روزی کشَفی به عیادت او آمد و به کشفِ حال او و بحث از سبب زوالِ صحّت او مشغول شد و گفت: « جگر بط در مداواتِ این درد مفیدست؛ اگر پاره‌ای از آن حاصل توانی کرد، از التِ این علّت را سخت نافع آید.» روباه اندیشه کرد که « من جگرِ بط چگونه بدست آرم ؟ چه گوشت آن مرغ از شیرِ مرغان بر من متعذّرتر می‌نماید. مگر برطرفِ این شط نشینم و حضورِ آن بط را مترصّد می‌باشم تا او را به دمدمه‌ای در دامِ احتیال کشم.» بدین اندیشه آنجا رفت. اتّفاقاً بطِ ماده را دریافت. با او از راه مناصحت درآمد. بر عادتِ یاران صادق و غم‌خوارانِ مشفق، ملاطفات آغاز نهاد و گفت: « مرا در ساحتِ جوار تو بسی راحت به دل رسیده است که چرب‌دستی و شیرین‌کاریِ تو دیده‌ام و تو را در کدبانویی و خانه‌داری همیشه نظیف‌الطّرف اریج‌العرف یافته و بر تقدیمِ شرایط خدمت‌باش هر خویش متوفّر دانسته؛ امروز می‌شنوم که او [بط نر] دل از زناشوهریِ تو برگرفته و بر خطبتِ مهتر‌زاده‌ای می‌فرستد و حلقه‌ی تقاضا بر دری دیگر می‌زند که تو آنجا از جفتِ خویش چون کلید بر طاق و حلقه بر در مانی. تا او را بیند، هرگز به جانبِ تو التفات صورت نبندد. »
۲
آنکس که کند جفتِ خود اندیشهٔ تو اندیشهٔ هرک هست ، بر طاق نهد
۳
این معنی نمودم تا تو نیک بدانی.
۴
اَنتِ عَینِی وَ لَیسَ مِن حَقِّ عَینِی غَضُّ اَجفَانِهَا عَلَی الأَقذَاءِ
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth