خلوتی با سعدالدین وراوینی
در دادمه و داستان
باب پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملکزاده گفت : شنیدم که شیری بود به کمآزاری و پرهیزگاری از جملهٔ سباع وضواری متمیّز و از تعرّضِ ضعافِ حیوانات متحرّز و بر همه ملک و فرمانده، در بیشهٔ متوطّن که گفتی پیوندِ درختانِ او از شاخسارِ دوحهٔ طوبی کردهاند و چاشنیِ فواکهِ آن از جویِ عسل در فردوسِ اعلی داده، مرغان بر پنجرهٔ اغصانش چون نسر و دجاج بر کنگرهٔ این کاخِ زمرّدین از کمان گروههٔ آفات فارغ نشسته، آهوان در مراتعِ سبزهزارش چون جدی و حمل بر فرازِ این مرغزارِ نیلوفری از گشادِ خدنگِ حوادث ایمن چریده، کس از مقاطفِ اشجارش به قواصی و دوانی نرسیده ، روزگار از مجانیِ ثمارش دستِ تعرّضِ جانی بریده ، نخل و اعناب چون کواعبِ اتراب بر مهرِ بکارتِ خویش مانده ، نار پستانِ و سیبِ زنخدانش را جز آفتاب و ماهتاب از روزن مشبّکهٔ افنان ملاحظت نکرده ، پسته لبانِ بادام چشمش را جز شمال و صبا گوشهٔ تتقِ اوراق برنداشته ، دندانِ طامعان به لبِ ترنج و غبغبِ نارنجِ او نارسیده ، دستِ متناولان از چهرهٔ آبی و عارضِ تفاحش شفتالویی نربوده ، عنّابش عنایی ندیده و عتابی نشنیده .
۲
فَاَخضَلَّ مِن سُقیَاهُ کُلُّ مُضَرَّجٍ وَاخضَرَّ مِن رَبَّاهُ کُلُّ مُصَنِّفِ
۳
وَ تَلَثَّمَت شَمسُ النَّهارِ بِبُرقَعٍ مِن طُرَّتَیهِ وَ السَّمَاءُ بِمِطرَفِ
۴
شیر را دو شکال زیرکطبع، نیکومحضر، پسندیدهمنظر، ندیم و انیس بود یکی دادمه نام و دیگر داستان. هر دو به مزیدِ قربت از دیگر خواصِ خدم مرتبهٔ تقدّم یافته و مشیر و محرمِ اسرارِ مملکت گشته. خرسی دستور مملکتِ او بود، همیشه اندیشهٔ آن کردی که این دو یارِ مختصر شکل که رجوعِ معظماتِ امور با ایشانست ، روزی به تعرّض منصبِ من متصدّی شوند و کارِ وزارت بر من بشولیده کنند.
صفحهٔ ۱ از ۶