خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستان مرد بازرگان با زن خویش
باب پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرّخزاد گفت: شنیدم که در بلخ بازرگانی بود صاحب ثروت که از کثرتِ نقود خزائن با مخازنِ بحر و معادنِ برّ مکاثرت کردی. چون یکچندی بگذشت، حالِ او از قرارِ خویش بگشت و روی به تراجع آورد و در تتابعِ احداث زمانه رقعهٔ موروث و مکتسبِ خویش برافشاند و به چشمِ اهلِ بیت و دوستان و فرزندان حقیر و بی آب و مقدار گشت. روزی عزمِ مهاجرت از وطن درست گردانید و داعیهٔ فقر وفاقه زمام ناقهٔ نهضتِ او بصوبِ مقصدی دور دست کشید و به شهری از اقصایِ دیارِ مغرب رفت و سرمایهٔ تجارت بدست آورد تا دیگر بارش روزگارِ رفته و بختِ رمیده باز آمد و از نعمتهایِ وافر به حظِّ موفور رسید ؛ دواعیِ مراجعتش به دیار و منشأ خویش با دید آمد.
۲
مَلَأتَ یَدِی فَاشتَقتُ وَ الشَّوقُ عَادَهٌ لِکُلِّ غَرِیبٍ زَالَ عَن یَدِهِ الفَقرُ
۳
با خود گفت: پیش از این روی به وطن نهادن روی نبود، لیکن اکنون که موانع از راه برخاست، رای آنست که روی به شهرِ خویش آرم و عیالی که در حبالهٔ حکمِ من بود، باز بینم تا بر مهرِ صیانتِ خویش هست یا نی. امّا اگر با عدّت و اسباب و ممالیک و دوابّ و اثقال و احمال روم، بدان ماند که باغبان درختِ بالیده و به بار آمده از بیخ برآرد و بجایِ دیگر نشاند، هرگز نمایِ آن امکان ندارد و جای نگیرد و ترشیح و تربیت نپذیرد ، ع، کَدَابِغَهٍ وَ قَد حَلِمَ الأَدِیمُ . پس آن اولیتر که تنها و بیعلایق روم و بنگرم که کار بر چه هنجارست و چه باید کرد. راه برگرفت و آمد تا به شهرِ خویش رسید، در پیرامنِ شهر صبر کرد، چندانک مفارقِ آفاق را به سوادِ شب خضاب کردند، در حجابِ ظلمت متواری و متنکّر در درونِ شهر رفت. چون بدرِ سرایِ خود رسید، در بسته دید . به راهی که دانست بر بام رفت و از منفذی نگاه کرد، زنِ خود را با جوانی دیگر در یک جامهٔ خواب خوش خفته یافت. مرد را رعدهٔ حمیّت و ابیّت بر اعضا و جوارح افتاد و جراحتی سخت از مطالعهٔ آن حال بدرونِ دلش رسید، خواست که کارد برکشد و فرو رود و از خونِ هر دو مرهمی از بهر جراحتِ خویش معجون کند، باز عنانِ تملک در دستِ کفایت گرفت و گفت: خود را مأمور نفس گردانیدن شرطِ عقل نیست تا نخست به تحقیقِ این حال مشغول شوم، شاید بود که از طولالعهد غیبتِ من خبرِ وفات داده باشند و قاضیِ وقت بقلّتِ ذات الید و علّتِ اعسار نفقه با شوهری دیگر نکاح فرموده. از آنجا به زیر آمد و حلقه بر درِ همسایه زد، در باز کردند ، او اندرون رفت و گفت: من مردی غریبم و این زمان از راهِ دور میآیم، این سرای که در بسته دارد، بازرگانی داشت سخت توانگر و درویشدار غریبنواز و من هر وقت اینجا نزول کردمی ؛ کجاست و حالِ او چیست؟ همسایه واقعهٔ حال باز گفت همچنان بود که او اندیشید، نقشِ انداختهٔ خویش از لوحِ تقدیر راست باز خواند، شکر ایزد تَعَالی بر صبر کردنِ خویش بگزارد و گفت : اَلحَمدُللهِ که وبالِ این فعالِ بد از قوّت به فعل نینجامید و عقالِ عقل دستِ تصرّفِ طبع را بسته گردانید . این فسانه از بهر آن گفتم تا دانی که شتاب زدگی کارِ شیطانست و بیصبری از بابِ نادانی. خرس گفت: پیش از آنک کار از حدِّ تدارک بیرون رود ، بیرون شدِ آن میباید طلبید که مجالِ تأخیر و تعلّل نیست. فرّخزاد گفت: آن به که با دادمه از درِ مصالحت درآیی و مکاشحت بگذاری و نفضِ غبارِ تهمت را بخفضِ جناحِ ذلّت پیش آیی و به استمالتِ خاطر و استقالت از فسادِ ذات البینی که در جانبین حاصل است مشغول شوی. خرس گفت هر آنچ فرمایی متّبعست و بر آن اعتراضی نه. فرّخزاد از آنجا به خانهٔ داستان شد و از رنجِ دل که به سببِ دادمه بدو رسیده بود ، گرمش بپرسید و سخنی چند خوب و زشت و نرم و درشت ، چه وحشتانگیز چه الفتآمیز که در میانِ او و خرس رفته بود ، مکرّر کرد و از جهت هر دو به عذر و عتاب خردهایِ از شکر شیرینتر در میان نهاد و نکتهائی را که بچربزبانی چون بادام بر یکدیگر شکسته بودند ، لبابِ همه بیرون گرفت و دست بردی که ذویالالباب را در سخنآرائی باشد ، در هر باب بنمود و معجونی بساخت که اگرچ خرس را دشوار به گلو فرو میرفت، آخر مزاجِ حالِ او با دادمه بصلاح باز آورد ، پس از آنجا بدر زندان رفت و دادمه را بلطایفِ تحایا و پرسش از سرگذشتِ احوال ساعتی مؤانست داد و گفت: اگر تا غایتِ وقت به خدمت نیامدم، سبب آن بود که دوستان را در بندِ بلا دیدن و در حبسِ آفت اسیر یافتن و مجالِ وسع را متّسعی نه که قدمی بسعیِ استخلاص درشایستی نهاد، کاری صعب دانستم، اما همگنان دانند که از صفایِ نیّت و صرفِ همّت بکارِ تو هرگز خالی نبودهام و چون دست جز به دعا نمیرسید، به خدایتَعَالی برداشته داشتم و یک سرِ مویی از دقایقِ اخلاص ظاهراً و باطناً فرو نگذاشته و اینک به یمن همّتِ دوستانِ مخلص صبحِ اومید نور داد و مساعدتِ بخت سایه افکند و شهریار با سرِ بخشایش آمد ، لیکن تو به اصابتِ این مکروه دل تنگ مکن که ازین حادثه غبارِ عاری بر دثار و شعارِ احوال تو ننشیند.
۴
فَلَا تَجزَعَن لِلکَبلِ مَسَّکَ وَقعُهَا فَاِنَّ خَلَاخِیلَ الرِّجَالَ کُبُولُ
صفحهٔ ۱ از ۴