خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستانِ جولاهه با مار
باب هشتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خرس گفت: شنیدم که مردی بود جولاهه پیشه و زنی پاکیزه صورت آلودهصفت داشت، با یکی دیگر، حَاشَا لِمَن یَسمَعُ ، عقدِ الفتی بسته بود و راهِ خیانت گشوده. هرگه که شوهر را غیبتی اتّفاق افتادی، هر دو را اجتماع میسّر شدی و چون جرمِ دوگانه بادام در یک پوست دوستوار رفتندی.
۲
اَنَا مَن اَهوَی وَ مَن اَهوَی اَنَا نَحنُ رُوحَانِ حَلَلنَا بَدَنَا
۳
برخواندندی و این نوا در پردهٔ اتحاد برداشتندی :
۴
ای کرده یکی، هرچ دوئی با من تو فرقی نگذاشتی ز خود تا من تو
صفحهٔ ۱ از ۵